...
ساعت ٧:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٥  کلمات کلیدی:

بعضی از غزل های حافظ می شن جزئی از زندگی آدم و هیچ راه برای فراموشی آن نیست! 

حــالـیـــــــا مـصــلحـت وقـت در آن می‌بـیـنــم

که کـشـم رخت به میخانه و خوش بـنـشیـنـم

جـام مـِـیْ گـیــرم و از اهــل ریــــا دور شــــوم

یـعـنـی : از اهـل جـهــان پـاک دلی بـگـزیـنــم

جـز صـُـراحیّ و کـتـــــــابـم نـَبـُـوَد یـار و نـدیــم

تـا حریـفــــان دغـــا را به جـهــــان کـم بـیـنــم

سـر بـه آزادگـی از خـلـق بـر آرم چـون ســــرو

گـر دهـد دسـت که دامـن ز جـهـان در چـیـنـم

بـس کـه در خـرقــه‌ی آلــوده زدم لاف صـَـــلاح

شـرمـســــــار از رخ سـاقـیّ و مـی رنـگـیـنـم

سیـنـه‌ی تـنـگ مـن و بـار غـم او ؟! هـیـهـات !

مـــرد ایـن بـار گـران نـیـسـت دل مـسـکـیـنـم

مـن اگـر رنــــــــد خـرابـاتـم و گـر زاهـد شـهــر

ایـن مـتـاعـم که همی بـیـنـی و کـمـتـر زیـنـم

بـنــــده‌ی آصـف عـهـــــدم ، دلـم از راه مــبـَــر

کـه اگـــــر دَم زنـم ، از چـرخ بـخـواهـد کـیــنـم

بـر دلم گـَرد ستـم‌هـا ست ، خـدایـا مـپـسـنـد

کـه مـُـکـــــــدّر شـود آیـیـنـــه‌ی مـهــر آیـیـنــم


 
...
ساعت ٩:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۱  کلمات کلیدی:

کسی که دلش رو برداشته و داره می ره را نمی شه نگه اش داشت

...


 
توجیه
ساعت ٢:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢۳  کلمات کلیدی:

اگه یه کار اشتباهی رو انجام بدی،اما غصه شو می خوری،با خودت رو راستی که راه رو داری اشتباه می ری،ولی داری میری،شاید یه روزی برگردی و جبران کنی.

ولی اگه برای اشتباهت توجیه و دلیل داشته باشی،مطمئن باش که غیر ممکن می شه برگشتت به راه درست!

(بحث از سر موضوع درس خوندن در طول کار برام پر رنگ شد که بین هم کاران پیش اومده بود)


 
شهید عشق
ساعت ٦:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢۱  کلمات کلیدی:

من عَشقَ
و کتَمَ

فعفّ
ثمّ ماتَ
ماتَ شهیداً

،سابق این رو می خوندم تصورم این بود که کتمان عشق جدا و موت هم جداست!یعنی مرور زمان و فرا رسیدن اجل معین ست،اما الان فکر می کنم عشق و کتمان ش امکان ندارد که به موت منجر نشود!! و حق ست کسی که بتواند کتمان عشق کند و سر نگه دارد،شهید است.

بی حسرت از جهان نرود هیچ کس به در    الا شهید عشق به تیر از کمان دوست

                                                     


 
این حسین ...
ساعت ۱:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢۱  کلمات کلیدی:

اصلاً حسین جنس غمش فرق می کند
این راه عشق پیچ و خمش فرق می کند
اینجا گدا همیشه طلبکار می شود
اینجا که آمدی کرمش فرق می کند
شاعر شدم برای سرودن برایشان
این خانواده، محتشمش فرق می کند
“صد مرده زنده می شود از ذکر یا حسین”
عیسای خانواده دمش فرق می کند
از نوع ویژگی دعا زیر قبه اش
معلوم می شود حرمش فرق می کند
تنها نه اینکه جنس غمش جنس ماتمش
حتی سیاهی علمش فرق می کند
با پای نیزه روی زمین راه میرود
خورشید کاروان قدمش فرق می کند
من از حسینُ منی پیغمبر خدا
فهمیده ام حسین همش فرق می کند


شاعر: علی زمانیان


 
شر خیال
ساعت ٧:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢٠  کلمات کلیدی:

خدایا تمنا دارم مرا از شر تصمیم هایم،تصمیم گرفتنم،و هر آنچه به خیال م می آید که بله از من کاری بر می آید حفظ کن!

کم از اینجا تا به حال نخورده ام!!! 


 
یاد ایام!!!
ساعت ٧:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢٠  کلمات کلیدی:

به مناسبت وقایع عاشورای 88 تلویزیون یک مرور مختصری به 2سال پیش داشت،نمی دونم چرا وقتی تصاویر را می دیدم و خاطرات م مرور می شد ناخوداگاه یاد مطلبی از دوستان  که اگر اشتباه نکنم عنوان ش چیزی با این مضمون بود"سرمان را کرده ایم زیر برف!" افتادم.

وقتی یکی بخواهد که نبیند،خب طبیعتا نمی بیند!البته این یک مسئله عمومی ست و تقریبا برای تمامی ما آدم ها صادق ست،گاهی از اول قرارمان این ست که قسمتی از ماجرا را به هیچ عنوان نه ببینیم،نه موثر در تحلیل هایمان قرار ش دهیم!

یک عبارتی حضرت آقا دارد در همان ایام فتنه درباب جنگ نرم که:...همیشه این را گفته ام،بارهاوبارها،علت این ست که من صحنه را می بینم،چه بکنم اگر کسی نمی بیند!چه کار کند انسان؟!من دارم می بینم صحنه را،می بینم تجهیز را،می بینم صف ارایی ها را،می بینم دهان های با حقد و غضب گشوده شده و دندان های با غیظ به هم فشرده شده علیه انقلاب و علیه امام و علیه همه این آرمانها و علیه همه آن کسانی که به این حرکت دل بسته اند را،اینها را انسان دارد می بیند.

 شاید الان که مدتی از فتنه گذشته و غبار ش کمی فرونشسته دقیق تر بتوان تحلیل کرد که صد البته هنر آن ست که به وقت، عمل کنیم.

بگذریم خیلی سیاسی شد!!!!!


 
خون خدا
ساعت ٦:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۱۳  کلمات کلیدی:

دیشب آخر وقت بود،حدود 11،تو راه برگشت از هیئت به خونه،حالم حال بعد از

روضه بود و در به در نگاه م به عزادار های سیدالشهدا.

صدای زنجیر و طبل و یا حسین مردم قطع نمی شد،از هرنوع و تیپی

رو می شد تو خیل جمعیت عزادار پیدا کرد یک آن دلم هری ریخت،

ماجرای خون امام حسین ،علیه السلام،چی؟ کی نه تاریخ داره،نه سن،نه زن

،نه مرد،نه پیر،نه جوان و نه ...

تو صداشون،توچشمانشون می شد برق یه محبتی رو دید که انگار

یک عمر تو دلشون ه!

کم آوردم از هیچ بودنم در این خیل عظیم عشاق حسین و دلم سوخت به حال

آن کسی که در این خیل وارد نشده باشد!

من به فدای آقایی که بر سر بالین برادرش کمرش شکست!


 
سرانجام کار
ساعت ۸:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۱٢  کلمات کلیدی:

چند روز پیش زنگ زده بود که،شنیدم حاج اقا دیگه محبان نمی ره!ته صداش یه خوشحالی خاصی بود از این خبر،البته اشتباه به ش خبر داده بودن،4شب اول را حاج آقا محبان منبر رفته بود و بعدش هم که مستمع بود،بگذریم حاشیه ای بود به عنوان مقدمه!!

دل خوری هم داشت از رفقا که شب عروسی فلانی او را دیده اند و شاید به طعنه دعای عاقبت به خیری کرده اند به هنگام رویت ش! البته که دل خوری ش به جا بود!

هم الان خودم نمی دانم چه برسرم خواهد آمد،بالا و پایین روزگار هم که به قد خودم دیده ام این قدرفهمیده ام که واقع فقط خدا باید رحم کند

ترس م برای خودم بیشترین ترس و نگران کننده ترین دغدغه ست،خاطرم گذشت ماجرای امام خمینی عزیزم را که بارها از زبان حاج آقا شنیده ام که:

همه دور تا دور نشسته بودن و حرف به اینجا رسید که اگر یک دعا مستجاب داشته باشید چه می خواهید،هرکس چیزی خواست و گفت از دیدن امام زمان علیه السلام تا..،نوبت به امام رسید به مانند همیشه آرام و با وقار گفت اگر من یک دعای مستجاب داشته باشم عاقبت به خیری را می خواهم!

به هیچ کس و برای هیچ چیزی تضمینی داده نشده است و هیچ کس مطمئن نباید باشد،البته حرف بسیارست و طاقت کم.

خدا عاقبت همه مان را به خیر کند


 
مصائب دینداری!!!
ساعت ۱٠:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٢٥  کلمات کلیدی:

بعد از مدت ها،حسین را دیدم و طبق روال بحث مان به مسایل اصلی اعتقادی که موثر در رفتار ست کشیده شد. نکته جالبی که  گفت هزینه دادن برای دین و دین داری بود،مسئله ای که اگر کمی با خود خلوت کنم بارها شده به هزار توجیه راهی برای فرار از هزینه دادن برای دینداریم متوسل شدم.

داستان،داستان قالو ربنا الله ثم استقاموا را تداعی می کند و بی تعارف بدون آن مشغول بازی کردنیم.

 


 
درد
ساعت ۱٠:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٢۳  کلمات کلیدی:

بعد از قریب به یکسال ننوشتن فکر نمی کردم بابت همچین موضوعی مجبور شم

پست بذارم

،با پست امروز ش،

محسن هم برایم رفت

بعد از 2سال صبر!

 


 
به عمل کار برا آید ...
ساعت ۱٠:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۱٩  کلمات کلیدی:

چند سالی هست که یکی از مسئولین قضایی،به سادگی و بی تشریفات خاصی به هیئت محبان می آید.( شاید هم قبل تر هم می آمده و من بی خبر بوده ام) گاه گاهی هم نماز را اقامه می کند،هم چنین ظهر عاشورا هم صحبتی میان عزاداری دارد.

قدر و قیمت شان را من نمی دانم، ولی به نظر اهل فضل می باشد. اینها را گفتم تا به اصل حرفم برسم؛

کیهان فرهنگی به مناسبتی، گمانم سالگردرحلت، ویژه نامه ای از آقای سعادت پرور (از شاگردان علامه طباطبایی و اساتید اخلاق قم) منتشر کرده بود و نقلی از اسامی شاگردان و خاطراتشان رفته بود. نام ایشان هم جزء آنها بود و برایم کمی جای تعجب داشت. بالاخره کار سنگین اجرایی ملزوماتی دارد که این نوع ارتباط را کمی سخت می کند. در هر حال ایشان اظهار کرده بود که به طور مدوام و هفتگی چندین سال خدمت آقای سعادت پرور می رسیدن و این نکته مهمی بود.

ظهر عاشورا به هنگامه اوج عزاداری ایشان قسمت هایی از مقتل را بیان کردن و خود شان هم به شدت حال عزا داشتن. بعد از اتمام جلسه،هنگام بازگشت به همراه حاج آقا جاودان ، شروع کردم در موضوع شاگردی ایشان و اینکه چند سالی  درک محضر آقای سعادت پرور را کرده اند صحبت کردن. حاج آقا از این موضع مطلع نبود و برای شان تازگی داشت.

حرف هایمان که به آخر رسید نکته ای را گفت که بسیار دقیق به نظرم آمد و حسابی:

" مهم اینکه آدم خودش چقدر کار کنه و زحمت بکشه و گرنه مدت زمان و استاد فلان هم اگر کار و زحمت خود آدم و حرفی شنویش  نباشد خیلی فایده ندارد"

حداقل برای شخص خودم  این مطلب را بارها احساس کرده ام.


 
فرمایشاتی از حاج آقای حق شناس,رضوان الله تعالی علیه,
ساعت ٩:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٥  کلمات کلیدی:

 

... جوانی که تمام غرایزش مشتعل و شعله ور است،

یک تصمیم قاطع میگیرد که من نمی کنم. 

من برخلاف مقررات شرع هیچ عملی انجام نمیدهم.

هرچقدر هم بدهید نمیکنم.

خوب این قلب منوّر میشود، وآمادگی پیدا میکند برای پذیرش علم یقینی « یستعدّ لإفاضة علم یقینی» یعنی نه آن علمی که از روی استدلال درست شده باشد، که یکی تا تشکیک بکند، علم شما برود وشک پیدا بشود، خیر! علم یقینی یعنی به او علم شهودی میدهند، 

ولذا قال سبحانه و تعالی « والذین جاهَدوا فینا لنَهدینّهم سُبُلنا»

   اگر گیوه ها را ور کشیدی، اگر حرکت کردی، اگرمجاهده کردی، طرُق و راههایی که به خدا میرسد برایت باز میشود. 

نگو من این همه زحمت کشیدم، هنوز راه درست را پیدا نکرده ام.

چون درتحت رهبری استاد خبیر نبوده است، اینطور شده است.

وقتی که شخصی زحمت لازم را تحت نظر استاد خبیر کشید، آن وقت پروردگار« لنهدینّهم سُبُلنا» البته راهها را به او نشان می دهد، خوب یک صلوا ت بفرستید آقا جان من...


 
کار و ازدواج!!!
ساعت ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٦/٢  کلمات کلیدی:

 

یک باری که یکی از بچه های در شرف ازدواج خدمت حاج آقا بود،

حرف و حدیث بی وفایی بچه ها شد!

فرمودند: دو تا موردی که بچه ها را از ما جدا می کند و دیگر نمی بینمیشان

یکی از آنها کار و دیگری ازدواج!

***

به طور معمول مراودات حاج آقا با بچه ها از سر رفاقت هست و انصافا هم کم نمی گذارد

قواعد رفاقت هم که تا حدودی معلوم و مشخص!!!

از اینها هم که بگذریم امکان استفاده از همچین نعمتی در این زمانه غنیمتی ست

هر چند که کسی مثل بنده قدر نداند.

***

هر فعلی، چه خوب و چه بد، اثر خاص خودش را در شخصیت و تربیت آدمی

می گذارد. گریه بر سیدالشهدا،علیه السلام، کار خودش را می کند و یک جایی از نفس

را درست می کند. تلاوت مصحف شریف هم همچنین، طلب رزق حلال هم، تحصیل علم

هم به همین نحو، بالاخره آدمی یک جای نفسش هم با شنیدن موعظه و درس اخلاق

اصلاح می شود.

البته این حرف جدا از این است که ما برای زندگی کردنمان محتاج معلم و استاد زندگی

و تن دادن به تربیتش هستیم!


 
فراز هایی از ابو حمزه
ساعت ۱٠:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٢۸  کلمات کلیدی:

 

 ...وَانْقُلْنى اِلى دَرَجَهِ الَّتوْبَهِ

 و مرا به درجه توبه و بازگشت

اِلَیْکَ وَاَعِنّى بِالْبُکآءِ عَلى نَفْسى فَقَدْ اَفْنَیْتُ بِالتَّسْویفِ وَالاْمالِ

بسویت برسان و یاریم ده به گریه کردن بر خویشتن زیرا که من عمرم را به امروز و فردا کردن و آرزوها

عُمْرى وَقَدْ نَزَلْتُ مَنْزِلَهَ الاْیِسینَ مِنْ خَیْرى فَمَنْ یَکوُنُ اَسْوَءَ حالاً

گذراندم و درآمده ام در جایگاه ناامیدان از خیر خودم پس کیست که بدحال تر از من باشد

مِنّى اِنْ اَنَا نُقِلْتُ عَلى مِثْلِ حالى اِلى قَبْرى لَمْ اُمَهِّدْهُ لِرَقْدَتى ...

اگر من بر این حال بسوى قبرم منتقل گردم زیرا که آماده اش نکرده ام براى خوابیدنم

***

اگه قرار به توبه کردنی هم هست، آن هم از جانب تو میسر می شه، من که فقط و فقط زمین خوردن را بلدم! حتی وقتی که خیال برگشتن را می کنم خود همین خیال هم موضوعی میشه برای بلند نشدنم، خدایا این استقلال را از من بگیر! مرا یه جوری وابسته خودت کن که اصلا خودم یادم بره!

نفهمی ام راهه حنجره ام را بسته، کمکم کن یه کمی هم که شده بفهمم اون وقته که دیگه کارم میشه گریه بر خودم!! گریه بر جایی که باید باشم و نیستم! گریه بر خانه دلی که همه کس در آن هست به غیر از صاحبش! گریه به خیال های باطلی که خوره ذهنم شده!

خسته خسته ام از این امروز و فردا کردن! نا امید نا امیدم، البته نه از تو بلکه از خودم!

 


 
← صفحه بعد