روزنوشت ها

کلا" که حال نوشتن م نیست...

ماه مبارک امسال یه فرقی داشته تا الان که سنگینی باری که روی دوشم هست از اعمال م را به شدت احساس می کنم. ولی خدا بزرگ تر از این حرف هاست. حتما" گشایشی خواهد شد.

یکی از شیرین ترین اوقات زندگی م،هنگام رانندگی کنار حاج آقا ست،مخصوصا" اگه کسی هم همراهمان نباشه. اون صمیمیت حاج آقا،دلم رو آروم میکنه. شب جمعه پیش،گفتم خبر دارید فلانی ازدواج کرده؟!گفت نه.کمی از جزئیاتی که میدونستم برای شان گفتم،بعد پرسیدم قرار بود زنگ بزند خدمت تان،نزد؟! با یک حالی گفت:وقتی کار دارند زنگ میزنن!! نه تماسی نداشته.

منی که میدونم، تک تک آدم هایی که مراجعه می کنند به ایشان و ماجرایی از گرفتاری شان را می گویند،التماس دعایی دارند،راهنمایی یا مشورتی می خواهند، چطور با تمام وجود حاج آقا برای شان وقت می گذرد،فکرشان را می کند و همراه غصه های شان می شود؛این گلایه حاج آقا درد بیشتری داشت. 

بگذریم...

/ 0 نظر / 6 بازدید