درد واره..

قریب به چند هفته ای می شود که خویشتن داری می کنم از نوشتن،حرف هست اما سود اثر ش نیست،چه در خود و چه در ...،نا امید میشوم،البته که کلا" اینجا خواننده ای هم ندارد و این بارم را سبک تر می کند و وظیفه م را کمتر...

حقا" هر بار که وبلاگ سعی را خوندم غیرت سیاسی و فهم معرفتی نویسنده را تحسین کردم،این پست ش+ گرچه ساده و دم دستی بیان شده بود ولی در پس آن مطلب مهمی بود بنام افراط در دشمنی!آدمی زاد نمی تواند ادعای حقیقت و آزادی کند ولی به بهانه افراط دیگران خود در دام افراط بیافتد و اجازه بدهد چون دلش خنک می شود توهین کند، مسخره کند و ... البته خالی از لطف نیست که خاصیت روشنفکری اقتضائاتی دارد از همین جمله، خود را مطلق دیدن و حق داشتن برای هر توهین و تمسخری که نثار هر جنبده ی مخالف خود کردن! تازه این خلق،چیزی در برابر مابقی صفات روشنفکری هیچ ست!!!

مطلب بعد؛گاهی مسیری را می بینی که طرف مقابل در حال حرکت ست که آخرش منجر به انکار مسلماتی از قبیل خداوند و رسول و کتاب می شود،به وضوح برای ت روشن ست،چرای ش را خودم هم نمی دانم ولی واقع این درک وجود دارد و هر چه سعی می کنی به طرف ت برسانی حرف ت را انگار بر چشم و گوش ش پرده ای افتاده،داد می زنی،هوار می زنی؛هیچ،انگار نه انگار... نمی دانم اگر کسی با خبر ست،بگوید که آیا در دین ما توصیه ایی به این که خود به دنبال چاله های اعتقادی و اخلاقی بگردیم و خود را در آن بیاندازیم شده ست یا نه!؟ و این که تضمینی هم داده شده است که فرصت داریم که از این چاله های خود کرده بیرون بیایم یا نه!؟ حضرت عزراییل علیه السلام،رخصت می دهد که به عاقبت به خیری سر بر تراب گذاریم یا نه!؟

یه وقتی شکافی ست کوچک که اگر رهایش کنی می شود زخمی عمیق که دیگر هیچ از دست ت نمی آید،آن وقت ست که باید بنشینی و آسمان و ریسمان ببافی برای بی اعتقادی جدید ت و اینکه حتی خودت هم رویت نمی شود رک و راست بگویی که اسلام کشک ست و کلاه ات را بی دغدغه به احترام غرب و کفرش از سر بر داری و تعظیم کنی تا ...

هوای ت میان داری می کند و چنان مورد پرستش ش قرار می دهی که همه حق را فدای ش می کنی،حق تعارف بردار نیست باید تکلیف خودت را با ولایت الله و لایت طاغوت روشن کنی،چیزی این وسط وجود ندارد؛صفر و یک ست؛به همین راحتی!!

می ترسم،برای خودم بیش از همه می ترسم،از عاقبت م،کسی اگه نفسی داره دعای م کنه که سخت محتاجم و خدا رحم باید کنه...

/ 2 نظر / 12 بازدید
محسن

می دانی که من به کتم نمی رود که بنشینم و از ترس به چاله نیفتادن، حرکت نکنم. پس اصالت با حرکت است اما مثل الفنون دنبال چاله گشتن هم درست نیست. ما کجا دنبال چاله گشتیم؟ ما مشتری دین هستیم، و از فروشندگان این متاع پرسش داریم و جواب می خواهیم. اگر الان عقبیم و جواب نداریم از اسلام نیست از گشادی من و شما و دوستان ماست. از نپرسیدن نسل قبلی است. از پویا نشدن است. از مفتکی اقناع شدن و رها کردن است. از استفاده کردن از قدرت سیاسی به جای قدرت اندیشه است. از عادت کردن به شنا در کم عمق است! و من به چشم می بینم روزی که این قدرت سیاسی نباشد و ما تازه متوجه برهنه بودن ماتحتمان بشویم! ناچار می شویم بخزیم در سوراخ های خودمان یا رها کنیم. تلاش من برای آن روز است. من نه فلسفه ورزم نه دنبال چاله گرد. من پرسشگرم و منتقد. خودم را سپرده ام به خدا -انشاءاله- کارم هم که بیخ پیدا کند، سریع دستم را می گیرم بالا و می گویم خدایا گوه خوردم -انشاءاله-! شما هم که هستی تذکر می دهی دیگر! [چشمک]

محسن

(در باب مخاطب) الحق که درست گفته ای که الانسان لنفسه بصیره!